1
وقتی به تو فکر می کنم
در سکوت نیمه شب
در ترس تاریک اتاق
هر لحظه ممکن است
ماری ، از زیر تخت
انگشت شست پایم را بگیرد
وقتی به تو فکر می کنم
در سکوت نیمه شب
در ترس تاریک اتاق
هر لحظه ممکن است
ماری ، از زیر تخت
انگشت شست پایم را بگیرد
ما ناگزیر از ارتباطیم
انسانیت در ارتباطات تعریف می شود
در غیر اینصورت گوسپندهایی هستیم که به جای بع بع ، من من میکنیم...
................... یک نقطه .....................
میگه در دایره قسمت ما نقطه ی پرگاریم ...
این جبر قابل قبول نیست !!!
شایدم نفهمیدنیه!
دکتر علی شریعتی
از بودن لذت می بریم
از درد، رنج می کشیم
از بلعیدن لذت می بریم
از حماقت، رنج می کشیم
از دیدن لذت می بریم
از دانستن رنج می کشیم
به عشق نیاز داریم
از غرور رنج می کشیم
عاشق می شویم، از وصل لذت می بریم
با همیم، یکدیگر را رنج می دهیم
در آرزوی گذریم
از یاد مرگ رنج می کشیم
.
.
.
بودن با درد ، بلعیدن با حمق ، عشق با شکستن ، وصل با رنج و گذر با مرگ می رسد
لذت با درد می آید
ما از لذت رنج نمی بریم!
ما از رنج لذت می بریم ...
.
.
.
کودکی را که از مادرش دور افتاده ،
مورچه های سیاه خواهند خورد ...
.
.
.
کودکی را که مادرش او را دور انداخته ،
شاید تا به حال مورچه های سیاه خورده باشند ...


راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
...
پ.ن1: امیدوار بودم از این شعر اصل قضیه رو بگیرین ولی نا امید شدم! بالاخره ما هم مزدوج شدیم
حالا هرکس این مطلبو میخونه یه تبریک بدهکار میشه!
پ.ن2: به زودی آپ میکنم. در اولین فرصت
اينجا قبلا "شب نوشته هاي يك برزخي " بود اما حالا ...
خيلي برام سخت بود كه دوباره بيام و شروع كنم
از همون وقتا، اون وقتايي كه يادم نيست چند سالم بود، اونوقتا كه ...
اونوقتا كه هنوز مدرسه نمي رفتم، اونوقتا كه خيلي وقت نبود كه جنگ تموم شده بود، اونوقتا كه بابا حالش بد ميشد؛ اونوقتا كه مامان يواشكي گريه ميكرد؛ اونوقتا كه بابا رو زياد مي بردن بيمارستان؛ مي گفتن موج گرفتگيه؛ مي گفتن بخاطر خمپاره هاييه كه توي جبهه دائم دور و برشون مي خورده؛ بابا مي گفت بخاطر اينه كه دوستاش زياد جلوي چشمش جون دادن و تيكه تيكه شدن؛ بابا زياد گريه ميكرد؛
خيلي نميومد خونه چون مامان هم خيلي گريه ميكرد.
اون وقتا كه بابا تو خونه حالش بد ميشد و من براي اينكه وقتي سرشو ميزنه به ديوار سرش درد نگيره مي نشستم روي پاهاشو دستامو دور سرش حلقه ميكردم تا...
اون وقتا واسه اينكه بابا صداي گريه هاي مامانو نشنوه يواش در گوش مامان مي گفتم : هيس هيس و آروم اشكاشو پاك ميكردم تا ...
بابا واسه عمو و دوستاش و آدما ناراحت بود؛ مامان واسه بابا؛ من واسه مامان و بابا و عليرضا...
از همه ساكت تر عليرضا بود؛ هيچي نمي گفت؛ هر كار بدي كه من ميكردم اون جبران ميكرد. نميذاشت كسي منو دعوا يا اذيت كنه...
بگذريم...
(يادمه توي پستاي قبلي يه نفر گفته بود كه مثل بچگي هاي من كودكي شيريني نداشته!)
از همون وقتا هميشه يه عالمه علامت سوال تو ذهنم بود. به اندازه ي همه لحظه هاي تلخ و شيرين و مبهم زندگيم؛
بيشتر چيزايي كه برام سوال بود حل نشد، به هيچ سمتي نرفتم، دست به دامن هيچ كس هم نشدم حتي خدا !
البته اولاش زياد با خدا حرف ميزدم ولي انگار كم كم فراموشش كردم؛ يادم نيست از كي و چجوري ولي فكر ميكنم از همون وقتايي كه تصميم گرفتم هيچ وقت با هيچ كس درباره خودمو احساسم حرف نزنم...
سالها همينطوري ادامه دادم. انگار مسخ بودم. فقط هر روز همه چيز مبهم تر ميشد.
آشفته نبودم چون دنبال جواب سوالام نبودم...
اما چند سال پيش حدودا از زمان ورودم به دانشگاه، آشفتگي هام شروع شد. ديگه نمي تونستم بي تفاوت باشم چون مي ديدم كه جواب اين سوالا و حل شدن يا نشدنشون خيلي بيشتر از اوني كه تصورشو ميكردم مهمه...
قبل از اون نميدونم چه حالي داشتم اما بعد از شروع درگيري هام هميشه توي برزخ بودم...
بعد احساس كردم دارم يه چيزايي رو مي فهم، شايد به قول اين نويسنده فانتزيا يه روزنه يا يه شعاع نور ...
به هر حال حس كردم كه به آغاز حقيقت رسيدم.
قبل از اين يه وبلاگ ديگه داشتم به اسم " آغاز حقيقت" كه يه چند ماهي بيشتر نداشتمش.
يه مدت خيلي تلاش كردم تا اين آغاز و به سرانجام برسونم اما ...
دائم احساس مي كردم كه توي برزخم؛ خيلي چيزا رو فهميده بودم اما به قيمتهاي گزافي!
تجربيات سختي رو پشت سر گذاشته بودم تا فهميده بودم خيلي چيزا رو؛
خيلي از حقايق برام آشكار شده بود اما ازشون مي ترسيدم؛ يه حصار كشيدم بين خودمو درستيهايي كه بهشون پي برده بودم.
همين باعث شد كه نتونم از برزخ خودم بيام بيرون؛ يعني از بيرون اومدن مي ترسيدم. مطمئن بودم كه توان حركت به سمت حقيقتي كه شناختم رو ندارم!
از خودم و صفات حيوانيم خسته شده بودم حتي از گوشتخواري خودم...
كم كم داشت برزخم جاي خودشو ميداد به جهنم كه ...
شكستن سخت بود اما شكستم؛
حالا ميخوام از برزخ تا بهشت برم؛ ميدونم سخته اما به هر حال شروع كردم
نميدونم به كجا ميرسم يا چي ميشه ولي اينو مطمئنم كه اگه فقط روي تواناييهاي خودم بخوام حساب كنم نه تنها جلو نميرم كه به عقب هم پرت ميشم
تصميم ندارم ديگه درباره احساس و آلام روحيم بنويسم.
اگر بنويسم درباره اون چيزايي مي نويسم كه دركشون كردم
شايد مفيدتر باشم اگر كمك كنم تا يه نفر ديگه هم بتونه از برزخش بياد بيرون
پ.ن : خيلي چيزا عوض شده؛ خيلي چيزا خيلي خيلي عوض شده
لطفا سوال نفرمائيد، حتي شما دوست عزيز!
بعدن نوشت در روز 18 از ماه سوم سال 90 ::
ما کودکان رو فریب میدیم تا در آینده از حماقت و رذالت های ما با عنوان مظلومیت یاد کنند!
ما انسان ها در کودکی احمق، در نوجوانی حیوان، در جوانی مغرور و در بزرگسالی یا فریبکار می شویم یا افسرده
مادر شوهر همسایه ما در مطب پزشک عمومی:
- دکتر حالا یه چیزی بنویس که یه کم دردم کم بشه تا سر فرصت برم پیش یه دکتر درست و حسابی...
میاد واسه امام حسین گریه می کنه، چند دقیقه بعد میره تو حیاط گوسفندو برای سلاخی آماده می کنه...
گرگ حداقل ادعای انسانیت نداره، دندونشم خودش تیز نکرده واسه بره های بی مادر...
امشب قبل از بردنش برای سلاخی طناب دور گردنشو باز کردم ، باهاش حرف زدم، سرشو به سینه من چسبوند، من پشت گوششو نوازش کردم، لذت برد...
مثل بچه ای که توی جای تاریک به آغوش مادرش پناه می بره؛
شاید دیوونه شدم!
چی از ما میوه خوارها یه گوشت خوار افراطی ساخته؟
پ.ن۱: چقدر سخته انسان بودن و انسان ماندن و ماندن در این دنیا...
پ.ن۲: اصلا منظورم تایید گیاهخواری نیست
پ.ن۳: کتاب "فواید گیاه خواری" از "صادق هدایت" رو بد نیست بخونین... (این هم به معنی تایید همه موارد کتاب نیست)
-خانوم اجازه؟
-بگو عزیزم
-خانم "خَسِرَ الدُنیا وَ الآخِرَه " یعنی چی؟
-یعنی کسی که حقیقتو بدونه و بفهمه چطور می شه بهش رسید اما نتونه بهش برسه!
فهمیدی؟
-نه!
-یعنی دیندارایی که دین و دین داری شون به درد عمه شون می خوره. بخاطر دین من در آوردیشون نه از زندگی لذت می برن نه از مرگ
فهمیدی؟
-نه!
-یعنی گرسنه هایی که می دونن لذیذ ترین غذا کجاست و چطور میشه بهش رسید اما از شدت گرسنگی توان حرکت و رفتن به طرفشو ندارن
فهمیدی؟
-نه!
-پس تو جزو اونا نیستی ، خیالت راحت باشه