تبليغاتX
از برزخ تا بهشت

از بودن لذت می بریم

از درد، رنج می کشیم

از بلعیدن لذت می بریم

از حماقت، رنج می کشیم

از دیدن لذت می بریم

از دانستن رنج می کشیم

به عشق نیاز داریم

از غرور رنج می کشیم

عاشق می شویم، از وصل لذت می بریم

با هم می رویم، یکدیگر را رنج می دهیم

در آرزوی گذریم

از یاد مرگ رنج می کشیم

.

.

.

بودن با درد ، بلعیدن با حمق ، عشق با شکستن ، وصل با رنج و گذر با مرگ می رسد

لذت با درد می آید

ما از لذت رنج نمی بریم!

ما از رنج لذت می بریم ...

.

.

.

پ.ن: دبیرستانی که بودیم، کتاب بینش می گفت این خاصیت دنیاست که لذت همراه با درد باشه، میگفت خوبی بهشت اینه که فقط لذت داره  ...

اگر توی بهشت درد نباشه من یکی که دلم نمی خواد برم اونجا !

+ نوشته شده توسط باران در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 10:5 |
 کودکی را که از مادرش دور افتاده ،

مورچه های سیاه خواهند خورد ...

.

.

.

کودکی را که مادرش او را دور انداخته ،

شاید تا به حال مورچه های سیاه خورده باشند ...




+ نوشته شده توسط باران در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت 11:32 |

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست

هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

...

پ.ن1: امیدوار بودم از این شعر اصل قضیه رو بگیرین ولی نا امید شدم! بالاخره ما هم مزدوج شدیم

حالا هرکس این مطلبو میخونه یه تبریک بدهکار میشه!

پ.ن2: به زودی آپ میکنم. در اولین فرصت

+ نوشته شده توسط باران در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:44 |



اگر دروغ باشه که خدایی وجود داره، اگر دروغ باشه که این خدا عالم به همه علوم و توانا تر از هر موجودیه و اختیار جهان به دست اونه، اگر دروغ باشه که خدایی هست که عاشق بنده هاشه، اگر دروغ باشه تمام چیزای خوبی که درباره خدا میگن ...


اگر حقیقت این باشه که ما به طور کاملا تصادفی  در اثر انفجار یه ذره به وجود اومدیم و با یه انفجار تصادفی دیگه از بین میریم، اگر حقیقت داشته باشه که ما به حال خودمون رها شدیم تا یه روز در اوج ناتوانی بمیریم یا کشته بشیم، اگر حقیقت دروغ بودن عشقه ...


پس اگر روزی فرزندی داشتم، درباره حقیقت هیچی بهش نمیگم و این دروغها رو بهش تلقین می کنم تا اگر قراره این حقایق به وقوع بپیونده، حداقل فرزندم مدتی رو با امید و در آرامش زندگی بکنه به جای اینکه همیشه با وحشت مرگ و فرو رفتن در سیاهی زندگی کنه و نا امنی رو با تمام ذرات وجودش حس کنه.

شاید ولع لذت بردن ازاین زندگی کوتاه و هر چیز در دنیا ازش دور بشه و کمتر دنیا رو برای اطرافیانش ناامن کنه.



پ.ن: خیلی بهم برمیخوره وقتی موقع نصب یه نرم افزار یا عضو شدن در یک گروه، اسم ایرانو توی لیست کشورا نمی بینم...

بعدن  نوشت: بهتر بود از اول منظورمو مستقیما می گفتم! می خواستم بگم حتی امید به وجود خدا هم از ناامنی کم میکنه

بعدن تر نوشت: اصلا ناراحت یا افسرده و غمگین یا مشکوک و آشفته نیستم!

+ نوشته شده توسط باران در جمعه هفتم فروردین 1388 و ساعت 0:24 |

امروز اومدم که بنویسم درباره این چند روز اما وقتی کامنتا رو خوندم تصمیمم عوض شد.

گفتن یه خاطره باستانی بنویسم!

و در نهایت هم از دوستانم بخوام که بنویسن.

من تا حالا چند تا پست فقط خاطره نوشتم؛ اما چون دعوت نموده اند ما را دوباره می نویسیم!

قدما نقل کرده اند که :


توی مدرسه مامان بودم. از مامان پرسیدم اون دکمه بزرگه چیه؟

-به جان مامان اگه بهش دست بزنی به بابا میگم دیگه نیاردت مدرسه پیش من. باشه؟

-باشه

بعد که مامان رفت سراغ کاراش به علت تاکیدات مکررش رفتم و اون دکمه رو فشار دادم. بعد سیل بچه ها بود که از کلاسا بیرون می ریختن و مامان مستاصل من که دنبال بچه ها می دوید تا نپرن وسط خیابون!


..............................

از "من و من" عزیز ممنونم.

نمیدونم باید اینجا اسم اونایی رو که دعوت کردم بگم یا نه!

به هر حال اگه اومدن و دیدن بنویسن لطفا ...



+ نوشته شده توسط باران در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت 17:4 |
 

اينجا قبلا "شب نوشته هاي يك برزخي " بود اما حالا ...

خيلي برام سخت بود كه دوباره بيام و شروع كنم

از همون وقتا، اون وقتايي كه يادم نيست چند سالم بود، اونوقتا كه ...

اونوقتا كه هنوز مدرسه نمي رفتم، اونوقتا كه خيلي وقت نبود كه جنگ تموم شده بود، اونوقتا كه بابا حالش بد ميشد؛ اونوقتا كه مامان يواشكي گريه ميكرد؛ اونوقتا كه بابا رو زياد مي بردن بيمارستان؛ مي گفتن موج گرفتگيه؛ مي گفتن بخاطر خمپاره هاييه كه توي جبهه دائم دور و برشون مي خورده؛ بابا مي گفت بخاطر اينه كه دوستاش زياد جلوي چشمش جون دادن و تيكه تيكه شدن؛ بابا زياد گريه ميكرد؛

خيلي نميومد خونه چون مامان هم خيلي گريه ميكرد.

اون وقتا كه بابا تو خونه حالش بد ميشد و من براي اينكه وقتي سرشو ميزنه به ديوار سرش درد نگيره مي نشستم روي پاهاشو دستامو دور سرش حلقه ميكردم تا...

اون وقتا واسه اينكه بابا صداي گريه هاي مامانو نشنوه يواش در گوش مامان مي گفتم : هيس هيس  و آروم اشكاشو پاك ميكردم تا ...

بابا واسه عمو و دوستاش و آدما ناراحت بود؛ مامان واسه بابا؛ من واسه مامان و بابا و عليرضا...

از همه ساكت تر عليرضا بود؛ هيچي نمي گفت؛ هر كار بدي كه من ميكردم اون جبران ميكرد. نميذاشت كسي منو دعوا يا اذيت كنه...

بگذريم...

(يادمه توي پستاي قبلي يه نفر گفته بود كه مثل بچگي هاي من كودكي شيريني نداشته!)

از همون وقتا هميشه يه عالمه علامت سوال تو ذهنم بود. به اندازه ي همه لحظه هاي تلخ و شيرين و مبهم زندگيم؛

بيشتر چيزايي كه برام سوال بود حل نشد، به هيچ سمتي نرفتم، دست به دامن هيچ كس هم نشدم حتي خدا !

البته اولاش زياد با خدا حرف ميزدم ولي انگار كم كم فراموشش كردم؛ يادم نيست از كي و چجوري ولي فكر ميكنم از همون وقتايي كه تصميم گرفتم هيچ وقت با هيچ كس درباره خودمو احساسم حرف نزنم...

سالها همينطوري ادامه دادم. انگار مسخ بودم. فقط هر روز همه چيز مبهم تر ميشد.

آشفته نبودم چون دنبال جواب سوالام نبودم...

اما چند سال پيش حدودا از زمان ورودم به دانشگاه، آشفتگي هام شروع شد. ديگه نمي تونستم بي تفاوت باشم چون مي ديدم كه جواب اين سوالا و حل شدن يا نشدنشون خيلي بيشتر از اوني كه تصورشو ميكردم مهمه...

قبل از اون نميدونم چه حالي داشتم اما بعد از شروع درگيري هام هميشه توي برزخ بودم...

بعد احساس كردم دارم يه چيزايي رو مي فهم، شايد به قول اين نويسنده فانتزيا يه روزنه يا يه شعاع نور ...

به هر حال حس كردم كه به آغاز حقيقت رسيدم.

قبل از اين يه وبلاگ ديگه داشتم به اسم " آغاز حقيقت" كه يه چند ماهي بيشتر نداشتمش.

يه مدت خيلي تلاش كردم تا اين آغاز و به سرانجام برسونم اما ...

دائم احساس مي كردم كه توي برزخم؛ خيلي چيزا رو فهميده بودم اما به قيمتهاي گزافي!

تجربيات سختي رو پشت سر گذاشته بودم تا فهميده بودم خيلي چيزا رو؛

خيلي از حقايق برام آشكار شده بود اما ازشون مي ترسيدم؛ يه حصار كشيدم بين خودمو درستيهايي كه بهشون پي برده بودم.

همين باعث شد كه نتونم از برزخ خودم بيام بيرون؛ يعني از بيرون اومدن مي ترسيدم. مطمئن بودم كه توان حركت به سمت حقيقتي كه شناختم رو ندارم!

فكر كردم دارم خَسِرَالدُنيا وَالآخِرَه ميشم...

از خودم و صفات حيوانيم خسته شده بودم حتي از گوشتخواري خودم...

كم كم داشت برزخم جاي خودشو ميداد به جهنم كه ...

شكستن سخت بود اما شكستم؛

حالا ميخوام از برزخ تا بهشت برم؛ ميدونم سخته اما به هر حال شروع كردم

نميدونم به كجا ميرسم يا چي ميشه ولي اينو مطمئنم كه اگه فقط روي تواناييهاي خودم بخوام حساب كنم نه تنها جلو نميرم كه به عقب هم پرت ميشم

تصميم ندارم ديگه درباره احساس و آلام روحيم بنويسم.

اگر بنويسم درباره اون چيزايي مي نويسم كه دركشون كردم

شايد مفيدتر باشم اگر كمك كنم تا يه نفر ديگه هم بتونه از برزخش بياد بيرون

پ.ن : خيلي چيزا عوض شده؛ خيلي چيزا خيلي خيلي عوض شده

لطفا سوال نفرمائيد، حتي شما دوست عزيز!

+ نوشته شده توسط باران در شنبه هفدهم اسفند 1387 و ساعت 15:18 |
 

خونه مادر جون تو يه كوچه پهن و دراز بود. تقريبا وسطاي كوچه

يه زمين خيلي بزرگ كه قبلا خونه عباس خان (پدر بزرگ بابا) و پسرا و خانوادشون اونجا بوده، جايي بود كه خونه مادر جون در جلو و گوشه سمت راستش قرار داشت. از اون همه جلال و جبروت فقط يه سري خرابه مونده بود كه حدودا ده برابر خونه مادر جون اينا بود. هركدوم از پسراي عباس خان يه جايي بودن. يكي تهران بود با بچه ها و نوه هاش يكي اصفهان و يكيم كه كلا بعدها تقريبا با خانوادش قطع رابطه كرده بود.

وقتايي كه مامان مي گفت قراره بريم خونه مادر جون من و عليرضا از خوشحالي تا چند ساعت آروم نمي گرفتيم. وقتي هم كه مي رفتيم همه بوديم. عمه ها و عموها و بچه هاشون. ما حدودا هم سن و سال بوديم بزرگترين تا كوچكترينمون حدودا شش تا هشت سال اختلاف داشتيم. اوايل كوچكترا نقش بچه هامونو داشتن ولي وقتي بزرگتر شدن ديگه به حق خودشون قانع نبودن و مي خواستن كه اونام جفت باشن و ما ناچار قبول كرديم

ما ؟

به ترتيب سن:

...

 


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط باران در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 و ساعت 15:28 |

مادر شوهر همسایه ما در مطب پزشک عمومی:

- دکتر حالا یه چیزی بنویس که یه کم دردم کم بشه تا سر فرصت برم پیش یه دکتر درست و حسابی...

 

+ نوشته شده توسط باران در دوشنبه هفتم بهمن 1387 و ساعت 18:50 |
 

میاد واسه امام حسین گریه می کنه، چند دقیقه بعد میره تو حیاط گوسفندو برای سلاخی آماده می کنه...

گرگ حداقل ادعای انسانیت نداره، دندونشم خودش تیز نکرده واسه بره های بی مادر...

امشب قبل از بردنش برای سلاخی طناب دور گردنشو باز کردم ، باهاش حرف زدم، سرشو به سینه من چسبوند، من پشت گوششو نوازش کردم، لذت برد...


مثل بچه ای که توی جای تاریک به آغوش مادرش پناه می بره؛

شاید دیوونه شدم!

چی از ما میوه خوارها یه گوشت خوار افراطی ساخته؟

 

پ.ن۱: چقدر سخته انسان بودن و انسان ماندن و ماندن در این دنیا...

پ.ن۲: اصلا منظورم تایید گیاهخواری و حرام کردن حلال خدا نیست

پ.ن۳: کتاب "فواید گیاه خواری" از "صادق هدایت" رو بد نیست بخونین... (این هم به معنی تایید همه موارد کتاب نیست)

+ نوشته شده توسط باران در دوشنبه شانزدهم دی 1387 و ساعت 21:33 |

-خانوم اجازه؟

-بگو عزیزم

-خانم "خَسِرَ الدُنیا وَ الآخِرَه " که میگن یعنی چی؟

-یعنی کسی که حقیقتو بشناسه و بدونه چطور می شه بهش رسید اما نتونه بهش برسه!

فهمیدی؟

-نه!

-یعنی دیندارایی که دین و دین داری شون به درد عمه شون می خوره. بخاطر دین من در آوردیشون نه از دنیا لذت می برن نه رشد معنوی می کنن

فهمیدی؟

-نه!

-یعنی گرسنه هایی که می دونن لذیذ ترین غذا کجاست و چطور میشه بهش رسید اما از شدت گرسنگی توان حرکت و رفتن به طرفشو ندارن

فهمیدی؟

-نه!

-پس تو جزو اونا نیستی ، خیالت راحت باشه

 

+ نوشته شده توسط باران در پنجشنبه پنجم دی 1387 و ساعت 11:57 |

 

اون  بیشتر وقتا احساس بدی به محیط اطرافش داشت. وقتی بیرون بود یا داشت قیافه خودشو با دیگران مقایسه می کرد یا هیکلشو یا طرز برخورد مردمو با اونایی که از نظر خودش پسندیده تر بودن.

این باعث می شد که اکثر وقتا موقع حرف زدن با یه فروشنده یا یه رهگذر، مخصوصا با کسی که خیلی براش مهم بود که پیشش موجه جلوه کنه، دچار لکنت می شد یا حرفشو نمی تونست کامل بزنه.

واسه همینم ترجیح میداد بیشتر سکوت کنه یا کمتر بره بیرون. گرچه وقتیم که سکوت می کرد و سرشو پایین مینداخت همش حس می کرد یکی داره نگاهش میکنه یا حرکاتشو زیر نظر داره. در طولانی مدت نمی تونست تو این حالتم بمونه چون تیک می گرفت یا انقدر بهش فشار می اومد که بعد از خلاصی از اون وضع دچار سردرد و گرفتگی عضله می شد.

دیگه می دونست تو چه محیط هایی مقبول تره و بیشتر بهش توجه دارن و تو چه محیط هایی فقط نقش سیاهی لشکرو داره!

حالا چنین آدمی رو تصور کنید که عاشق بشه یا به شدت از یکی خوشش بیاد! بعد طرف مقابل در یکی از همون محیط های نوع دوم حضور داشته باشه. به  اونم اصلا توجه نکنه و به صورت واضحی بخواد که روابط رو در همون حد اولیه نگه داره. در همین اثنا اون ببینه که طرف مقابلش به بعضیا بیشتر توجه داره  و حتی روابط عادیشم با اونا بیشتره.

خوب به این قضیه که فکر می کنید این کلماتم در پس زمینه ذهنتون داشته باشید:

حالا؟...

فردا...

عشق...

خدا...

عدالت...

احساس...

اندوه...

 

 


به قول یکی از دوستان بعدن نوشت:

نمی دونم کسی هست که همه عمرش اینطوری باشه یا نه!

ولی هرکس ممکنه در زمانهایی دچار این حالات بشه . شاید کوتاه مدت یا بلند مدت!

حالا چیزی که برای من خیلی مهمه و البته یه علامت سوال گنده ست توی ذهنم اینه که چطور باید باهاش برخورد کرد؟

با این حس یا این نوع ناراحتی باید چکار کرد.

همچنان منظورم شیوه روانشناسانه این قضیه نیست...

نمیدونم کسی هست که منظورمو گرفته باشه یا نه؟!

به هر حال مطمئنم که این یکی از مشکلات نامحسوس و عذاب آور خیلی از آدما و شاید به جرات بگم همه آدماست!

مثل مساله پدر ژپتو و پینوکیو که یکی از دوستان گفتن...

 پی نوشت: با این مساله خیلی زیاد برخورد کردم بخصوص بین دخترا

 

+ نوشته شده توسط باران در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 و ساعت 23:59 |
 

تا حالا شده با تمام وجودت حس کنی یه نفر که به تمام اعمال و افکارت واقفه، یه جایی نشسته و در حالی که داره لحظه لحظه تو رو می بینه، بلند بهت میخنده و هی بهت میگه احمق؟

در حالی که تو داری با تمام وجودت کاری رو که به نظرت خردمندانه ست انجام میدی!

با تمام وجود سعی می کنی راه درست و بری، فکر می کنی خیلی رشد کردی و حالا باید در جهاتی که شناختی پیش بری! خیلی وحشتناکه که ناگهان تمام پایه هات متزلزل بشه....

این حس آدمو هیستریک می کنه!

پ.ن: این در جهت نفی یا تائید هیچ چیزی نیست!

 

+ نوشته شده توسط باران در جمعه بیست و دوم آذر 1387 و ساعت 14:17 |
 

پیش نوشت: به علت شبهاتی که ایجاد شده مطلب بسط پیدا می کند...

هر موجودی که اصالت خودشو از دست بده قبیح میشه

این اصل می تونه خیلی از زشتیها و زیباییها رو  تعریف کنه...

 و اما مبسوط:

اصالت ذاتی ست که هر پدیده از آن بر می خیزد. البته منظورم از ذات مصالح تشکیل دهنده ش نیست ها! منظورم روح دمیده شده و آغازگرِ وجوده. اون چیزی که نتیجه ش فطرت و سرشت هر چیزیه.

دور افتادن از اصل هم یعنی در جهتی متفاوت از تمایلات فطری حرکت کردن...

این مساله اصلا به نوع دین یا اصلا بود و نبودش بستگی نداره چون معمولا این دور شدن از اصالت با تاثیرات روحی که میذاره خودشو نشون میده و هرکس متوجه این تغییر در خودش میشه...

 

 

+ نوشته شده توسط باران در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت 11:32 |
 

وطنم آنجاست که تویی و تو خود عشق و آرامشی

چون قطره ای لرزان و ناچیز برای پیوستن به دریایت بی قرارم...

چه عطشی دارم من!

روا مدار که پیش از رسیدن به بی نهایت وجود تو عطش جانگدازم این قطره را ذوب کند و ذراتم از شوق تو پراکنده شود...

ولی میدانم که باز هم هر ذره ام به سوی تو بر میگردد و می شتابد. بیتاب ترینم برای رسیدن به آغوش تو، برای محو شدن در تو ، برای لحظه ای که جز تو دیگر نیست، لحظه یکی شدن تو و من و تمام هستی.

وقتی که دیگر از من جز تو نماند...

 

 

+ نوشته شده توسط باران در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 و ساعت 9:23 |
 

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز دیگر باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد

داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد.

دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم! اما یک روز دیگر هم گذشت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی؛ تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن"

لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز؟ با یک روز چکار می توان کرد؟!

خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید"

و آن گاه سهم یکروز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن.

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد.

قدری ایستاد....

بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند ....

او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را بدست نیاورد اما...

اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او در همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند: امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود....

پ.ن: از خوندن این متن همون احساسی بهم دست داد که وقتی صفحات آخر کتاب "ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد" از پائولو کوئلیو رو می خوندم بهم دست داد!

 

+ نوشته شده توسط باران در جمعه بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 15:35 |
 

پیش نوشت: احتمالا در جایی که بازدید برای عموم آزاد است نباید خیلی خیلی شخصی (یه جور اعترافات شخصی) نوشت. پس نمی نویسیم خیلی شخصی!

البته در طول نظرات شخصی و غیر شخصی که در طول این مدت اندک دریافت کردم به این نتیجه رسیدم!

..................................................................

خوب، حالا امروز چی شد:

امروز توی اتوبوس اتفاقات جالبی افتاد و چیزای جالبی دیدم. البته همیشه عین خنگا همه چیز به نظرم جالب و عجیب میاد! انگار که تا حالا تو اتوبوس نبودم یا آدم ندیدم!

اولین چیزی که عجیب بود یه آدم بود! کلا آدما خیلی عجیبن ولی این یکی یه جور دیگه عجیب بود. نشسته بودم رو صندلی که از ته اتوبوس یکی آروم آروم اومد جلو و از جلوی منم رد شد تا بره به سمت راننده.

همین طور که می رفت از تیپ و لباس و قامت خمیده و موهای ژولیده و خلاصه میزان داغونیتی که داشت با خودم گفتم آخی این بنده خدا پیرمرد با چه زحمتی وسط اتوبوس راه میره!!

بعد که تشریف بردن جلو و پس از اون قصد برگشت نمودن ما دیدیم اون چیز عجیب رو و اون یه پسر حدودا بیست ساله بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چیز عجیب دیگه بازم یه انسان بود که از قضا یه پیرزن بود؛ ماشا الله از اول تا آخر یه کیسه زباله رو پر کرد از آشغالای چیزایی که خورده بود و همچنین خورده بود چیزهایی که تولید زباله نداشت (ماشالا جمله بندی!) !!!!!!

عجیب که توی اون ۱۰۰ میلی لیتر فضا چطور چنین حجمی از مواد خوراکی گنجانده شد!!

مورد جالب بازم ۲ تا انسان دیگه بودن که از قضا دو تا خانم خیلی خوشحال بودن؛ یه بچه هم داشتن که تمام مدت باهاش بازی می کردن و انواع و اقصام (۱) صداها و حرکات رو از خودشون بروز می دادن. حالا بماند که صدای قهقهه خانما موجب ورم مخ ما گردید و تمام مدت صداهایی با بسامدهای بسیار بالا مثل امواج امگا وارد مغز ما میشد؛ در قسمتی از این نمایش طولانی یکی از خانمها صدای هیولا از خودشون تراوش می دادن و بعد از چند ثانیه از بچه که جیغ بلندی هم زده بود می پرسیدن:

ترسیدی؟

بچه: نه

خانم: (صدای هیولا یا همون لولو اما بلندتر و خشن تر ) ترسیدی؟

بچه: (بعد از یه جیغ هیستریک) نه!

خانم : (با همون صدا ولی بلندتر و خشن تر) ترسیدی؟

بچه: (بعد از جیغی که اینبار همراه با یه جور ناله بود) نه!

خانم : تو از لولو نمی ترسی؟

بچه با گریه: نه ! نه ! نه!

بعد از چند دقیقه در حالی که خانم چند دقیقه ای هست که دیگه لولو نشده، هنوز بچه داره گریه می کنه و میگه : نه ،نه،نه، نه ، نه!!!

بچه ۲ سال هم نداشت و تنها کلماتی که در طول این چند ساعت ازش شنیدم مامان و بابا و نه بود!!!!

یه خانم بغل دست من نشسته بود که از اول احساس می کردم دچار یه جور درگیری یا تردید شده؛ چند بار به طرف من برگشت ولی چیزی نگفت.

می خواستم بهش بگم می خواین حرف بزنیم؟

که خودش یه سوال ازم پرسید و بعدش در حالی که هنوز من جواب سوالو درست نداده بودم شروع کرد به تعریف کردن و کلی از خودشو خانوادش و در گیری هاش گفت. خلاصه حسابی درد دل کرد و بعدشم بلافاصله خوابش برد!

من زیاد حرف نزدم باهاش ولی همین که حرفاشو شنیدم کلی آروم شد.

یادمه هیچ وقت تو اتوبوس به کسی رو نمی دادم که بخواد باهام حرف بزنه؛ یه چیزی میذاشتم تو گوشم و می خوابیدم اما حالا کلی خانوم شدم واسه خودم؛ یه جورایی ذائقه م تغییر کرده!!!!

پ.ن۱: املاش مشکل داشته باشه شاید!

پ.ن۲: حال کردین از درگیری های درونیم در طول مسیر هیچی ننوشتم؟

پ.ن۳: همینو می خواستین دیگه؟

+ نوشته شده توسط باران در جمعه نوزدهم مهر 1387 و ساعت 1:12 |
 

 

این روزا حس خوبی دارم. یه جورایی دارم به ثبات می رسم. اینم یعنی یه جور آرامشه

گرچه خیلی با خودم کلنجار می رم ولی همیشه از این کلنجار رفتن نتیجه خوبی می گیرم؛ مثل دوره کتاب بعد از یه دور خوندن و تثبیت کردن اطلاعات قبل از امتحان.

هنوزم خیلی چیزا ناراحتم می کنه ولی مقطعیه؛ تغییری توی حال کلّیم بوجود نمیاره. مثل عصبی شدن بخاطر همین سیستم نامنظم دانشگاه و بی مسئولیتی و بی قیدی آدما؛ خیلی ناراحتم می کنه ولی باهاش کنار میام.

حالا نمی دونم این حالت یه جور پیشرفت کلّیه یا اینم مقطعیه! ولی دارم تلاشمو می کنم تا در من ثابت بشه.

این روزا دیگه خیلی کمتر ناراحت می شم؛ خیلی حس بهتری به محیطم پیدا کردم. دائما سعی می کنم که برداشت مثبتی از هر حرکت و حرف دیگران داشته باشم؛ دیگه نمیذارم افکار و احساسات منفی روم تاثیر بذاره. البته تلاش می کنم که نذاره. دچار یه جور خود درگیری شدم انگار. البته لازمه که گاهی با خودم محکم و قاطع و واقع گرایانه برخورد کنم.

فعلا هم که استرس وحشتناکی بخاطر شروع دانشگاه و ورود به یه محیط جدید دارم. این استرس به جز اون استرسیه که بخاطر مشکلاتم و انتخاب واحد و مشکل سنوات و برخورد بد پرسنل در من ایجاد شده. تازه اعتماد به نفسمم پایینه؛ هنوز مطمئن نیستم از پس این رشته بربیام، در حالی که چاره ای جز موفقیت و تلاش ندارم. بالاخره اینم یه جورشه دیگه!!!

فکر می کنم اون اتفاقی که باید در من می افتاد حالا افتاده و من باید از اول خودمو بسازم. از همه نظر؛

فقط خیلی می ترسم از این که کم بیارم...

امروز روز آخر ماه رمضون و این ساعتا هم آخرین ساعتهای امروزه؛ هیچ ماه رمضونی مثل امسال نبوده؛ شایدم بوده و من یادم نیست ولی امسال خیلی چیزا در من عوض شد...

خیلی چیزا همیشه بوده که می خواستم و بهشون نرسیدم، خیلی چیزا رو نمی خواستم و به من تحمیل شده، خیلی کارا رو باید انجام می دادم و ندادم، خیلی کارا رو دوست داشتم انجام بدم و ندادم، در کل حالا اون چیزی نیستم که همیشه می خواستم ، تقریبا به هیچ کدوم از آمال و آرزوهام نرسیدم و دیگه داره بیست و سه سالم میشه و در عین حال دارم سعی می کنم اعتماد به نفس داشته باشم و حسرت گذشته رو نخورم و ایمان داشته باشم به اینکه اینا همش تقدیر بوده، باید از این راه می اومدم تا یه روز به اینجا برسم...

به هر حال سخته، ایمان داشتن خیلی سخته، باید خودسازی کنی و ریاضت بکشی تا به ایمان برسی، به توکل برسی، بارها باید بت هایی که در خودت و برای خودت ساختی بشکنی، خیلی از باورهات باید فروبریزه تا دوباره به صورت صحیحی پایه ریزی بشه و هر بار این فروریختن با شکستن و متحول شدن همراهه؛

یاد شعر قیصر امین پور افتادم:

"با گریه های یکریز

                        یکریز

                                مثل ثانیه های گریز

با روزهای ریخته

                       در پای باد

با هفته های رفته

با فصلهای سوخته

                        با سالهای سخت

رفتیم و

         سوختیم و

                     فرو ریختیم

با اعتماد خاطره ای در یاد

اما

آن اتفاق ساده نیفتاد..."

 

 

+ نوشته شده توسط باران در سه شنبه نهم مهر 1387 و ساعت 17:48 |
 

امشب بازم شب قدرِ .

یه جوریم. یه چیزی تمام وجودمو تسخیر کرده. یه حسه یا یه حالته؛ نمیدونم!

فقط میدونم هر لحظه داره بیشتر میشه. مثل اینکه یه چیزی دورت تنیده باشه که هر لحظه هم بیشتر و سفت تر میشه ولی نمی تونی از شرش خلاص بشی. چشمام سیاهی میره، جون داره کم کم از بدنم میره، دارم یواش یواش لمس میشم...

انگار از درون دارم سفت میشم، دارم یخ می زنم. دلم می خواد گریه کنم ولی نمی تونم. نمی شکنم!

توان فکر کردن ندارم. هیچی یادم نمی مونه. نمی تونم حرفایی رو که می شنوم درک کنم. ناتوان شدم...

خدایا ! این علامت چیه؟ همیشه هرچیزی رو یه نشونه می دونستم، خوب یا بد. این نشونه چیه؟ بدِ یا خوبه؟

نه! خوب نیست

دلم می خواد یه صدای گرم درباره حقیقت برام نوحه بخونه؛ دلم می خواد از عشق بگه؛ از عشق تو. از تو بگه و از اینکه چطوری می تونم از خودم رها بشم.

می دونم چی شده! می دونم که خیلی سنگ شدم و شکستنم سخت شده؛ می دونم خیلی جاها نا امیدت کردم. بارها توبه کردم و عمل نکردم؛ می دونم که چقدر همیشه در برابر حق موضع گیری کردم؛

علیرضا همیشه می گفت که خیلی مواظب باش؛ مواظب باش چه منشی انتخاب کردی؛ مواظب باش تو چه خطی میوفتی؛ به هرکسی اعتماد نکن؛ هر حرفی رو نباید شنید و هر چیزی رو نباید دید، همیشه می گفت که یه راهنما انتخاب کن و انقدر همیشه به خودت و عقلت متکی نباش ولی من...

نمی خوای منو بپذیری؟ حتی توان التماس کردن و زاری کردن و ندارم؛ تو از من با خبری...

می دونم که اگه بخوای میشه؛ می دونم که تو باید منو بخوای تا بیام.

دست از طلب ندارم ...

نه؛ روم نمیشه دیگه طلب کنم، انقدر شرمنده ام که دیگه فقط می خوام جان ز تن برآید...

 شرمندگی تمام وجودمو تسخیر کرده؛ چقدر احساس حقارت و کوچیکی می کنم؛

خدای من! در من انقلاب کن، متلاشیم کن، خردم کن، عذابم کن ولی رهایم نکن، بر من عتاب کن، گناهانم را به رخم بکش، آبرویم را بریز، ولی رهایم نکن؛ دست مرا از دامنت کوتاه نکن، در را برویم نبند، مرا به خودم وامگذار؛

بی تو چه کنم؟ بی عشق چه کنم؟ امانم بده...

خودت را از من دریغ مدار...

مسخ بودم، نمی فهمیدم، انقدر درگیر خودم بودم که نفهمیدم کم کم از من رخت بربستی؛ حالا به خودم اومدم و یه وجود بی چیز و بی ارزش از خودم دیدم؛ خالی و بی تو!

تو رو به خودت قسم میدم، رهام نکن...

به علیرضا قسمت میدم...

دلم می خواد بچرخم، انگار مست مستم...

تمنای حرکت منو رها نمی کنه...

باید در فضا منتشر بشم...

 

 

+ نوشته شده توسط باران در دوشنبه یکم مهر 1387 و ساعت 0:18 |

 

گفتم:

اَمَّن یُجیبُ اِلمُضطَرَّ اِذا دَعاه وَ یَکشِفُ السُّوء ...؟

گفت:

اِستَعینوُا بِالصَّبرِ وَ الصَّلوة...

گفتم:

صبر کردم و نماز خواندم ...

گفت: نکردی، اگر نماز داشتی صبر می کردی...

گفتم: خواندم، هر روز پنج بار ، هفده رکعت و هفده رکوع و سی و چهار سجده به جای آوردم، نافله خواندم، نماز شب و وتر و نماز صبر. کافی نبود؟

گفت: طاهر نبودی برای نماز!

گفتم: پیش از هر نماز جامه و تنم را پاکیزه کردم و وضو گرفتم!

گفت: جامه ات طاهر بود ولی خودت...

گفتم: اگر ناپاکی بوده آگاه نبودم

گفت: جامه دلت پاک بود و دلت نه. دلت را با کینه آلودی، با گناه سیاه کردی، با حماقت خراشیدی، با ستم سخت کردی .

آگاهت کردم، گفتم آن را تطهیر کن؛ نکردی، گفتم بشوی این غبار نجس را، نشستی، گفتم رها کن این نفس را، نکردی، گفتم بگذر تا از تو بگذرم، نگذشتی، گفتم ستیز مکن با من که من توام، نشنیدی، گفتم ناتوانی، به من پناه بیاور ، دلت را به من بسپار تا من تطهیرش کنم، ندادی!

دل سیاهت را در جامه ای سپید پوشاندی و به نزد من آمدی، چگونه اجابت کنم تو را که پیش از این اجابت نکردی خودت را!

.

.

و من دیگه هیچی نداشتم بگم! چون همه اینا رو می دونستم...

دیشب شب قدر من بود، تا صبح بیدار بودیم. من و بابا!

یاد سلطان العارفین افتادم؛ میگه مرید من کسی ست که بر در دوزخ بایستد و هرکه را خواهند به دوزخ برند بگیرد و خود به جای او به دوزخ رود!

بابا خیلی دل بزرگی داره ...

خدای من! من بزرگترین هدیه های تو رو پس می زدم، تو با من حرف می زدی و من نمی شنیدم، اشاره کردی، ندیدم؛ روزهای گذشته و خطاهای بزرگمو چی جبران می کنه؟ عمر رفته منو چی بر می گردونه؟ دل داغون منو کی ترمیم می کنه؟ مگه میشه من با کسی که تا حالا هیچ گناهی نکرده برابر باشم حتی اگه توبه کنم؟! مگه میشه تو منو بازم دوست داشته باشی به اندازه گذشته؟ مگه میشه منو مثل کسی که هیچ کدوم از این خطاها رو نکرده بپذیری؟

حالا می فهمم فریاد واحسرتای آدما تو اون دنیا برای چیه!

خدای من، انقدر ضعیفم که حتی نمی تونم کاملا در ذهنم نگه دارم چیزهایی رو که بهشون رسیدم، پس چطور باید همیشه بهشون عمل کنم اگه تو دائما به من یادآوری نکنی قبل از اینکه بر خلاف اونها عمل کنم!

خودمو دلداری میدم که:

نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس ............ ملالت علما هم ز علم بی عمل است

و وقتی می گی:

" قُل کُلٌّ یَعمَلُ عَلی شَاکِلَتِهِ فَرَبُّکُم أَعلَمُ بِمَن هُوَ أَهدی سَبِیلاً "

" بگو هرکس بر حسب طبیعت خود به طریقه خویش عملی انجام دهد. و پروردگار تو آگاه تر است که کدام یک ره یافته تر است "

مطمئن میشم که منو فقط با خودم مقایسه می کنی و خیالم راحت میشه که در مقایسه با خودم می تونم بهترین تو باشم عزیزم، خدای من...

 

+ نوشته شده توسط باران در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت 7:12 |
 

فاطمه خیلی حرف میزنه، به خصوص در دو موقعیت ؛ یکی وقتی که همه به شدت ساکت باشن و یکی وقتی که همه در حال حرف زدن باشن و به شدت جو شلوغ و استرسی باشه! وقتی هم شروع می کنه به حرف زدن و خاطره تعریف کردن و گفتن از خوابهایی که شب گذشته دیده، دیگه نمیشه جلوشو گرفت و حتما باید گوش کرد وگرنه مثل اون بچه هه که صد بار مامانشو صدا میزنه صد بار حرفشو تکرار می کنه! منم اگه حوصله داشته باشم جوابشو با آرامش میدم که البته در این صورت تا ساعتها توان ادامه دادن و حرف زدن و پرسیدن داره؛ نهایتا باید بهش بگم: خیلی حرف میزنی ها، برو بازیتو بکن ، یا اینکه دعواش کنم یا بذارمش سر کار! آخه بیشتر وقتا هم بلد نیستم جوابشو بدم، یه چیزایی می پرسه که خودمم یه عمریه توش موندم!

اگه حرفی واسه زدن نداشته باشه از خودش یه چیزایی در میاره، مثلا امروز صبح اومده تو اتاق من و در حالی که دارم با دقت یه مطلبو میخونم میگه:

-تو خوشحالی از اینکه بستنی می تونی بخوری؟

-نه

-پس خوشحالی از اینکه وقتی بستنی می خوری آخرش تموم میشه؟

-نه

-یعنی تموم که میشه خوشحال نمیشی؟

-نه

-چون بستنی رو دوست داری؟

-آره

-پس چرا خوشحال نیستی از اینکه می تونی بستنی بخوری؟

اینا رو در حالی میگه که داره بستنی می خوره! بعد از تموم شدنش میگه:

-ببین دست من چی شد؟

-چی شد؟ چسبو شد؟

-نه بابا، بستنی خوردم بزرگ شد!

معمولا وقتی حرف میزنه دقت نمی کنم به حرفاش و فقط تائید می کنم ولی وقتی به حرفاش توجه می کنم یا به سوالایی که می پرسه فکر میکنم اینا چیزاییه که من باید می فهمیدم یا بهش توجه می کردم ، یه جور الهام یا پیام! وحیی که حاملش فاطمه بوده.

چند دقیقه پیش از اون داشتم به این فکر می کردم که ایشالا این چند روز هم می گذره و بعدش من دوباره احساس آرامش می کنم، چند روز دیگه راحت می شم و زندگیِ عادیم شروع میشه، داشتم سعی می کردم توکل کنم و مثلا خودمو تسلیم قدرت و اراده خدا کنم؛ ولی با این سوالای فاطمه فهمیدم که الانم دارم زندگی عادیمو می کنم، چرا نمیشه در هر شرایطی خوشحال بود، چرا نمیشه از همه چیز راضی بود، چرا با خوردن یه بستنی نمیشه احساس خوشبختی کرد؟

من می تونم بستنی بخورم پس چرا خوشبخت نیستم؟

 

 

فکر می کنم آدم ناتوانی هستم که نمیتونم بر اساس عقایدم زندگی کنم، خط مشیی دارم که نمی تونم بر اساس اون پیش برم، مثل اینکه یه نفر بدونه تنها راه سعادتمند شدن دویدنه ولی فلج باشه و کاری از دستش برنیاد! نمیتونم این تنفری رو که همیشه اذیتم می کنه و قلبمو سیاه کرده از خودم دور کنم در حالی که تنها راهی که برای کمال می شناسم همین دوست داشتن خالص و از خود گذشتگیه محضه، عاشق شدنه، عاشق همه چیز و همه کس شدن، در حالی که حتی تواناییه کشتن یه پشه رو هم ندارم (2) دلم میخواد اون بمیره! تنفری که می دونم مستحقش نیست. دلم براش می سوزه، چون بی دلیل ازش متنفرم و هر حرکتش حتی عادی ترینش این تنفر رو بیشتر می کنه. گاهی میتونم به خودم مسلط بشم و نسبت بهش بی تفاوت بشم و حتی گاهی شده که دوستش داشته باشم ولی زیاد ادامه نداره! (3) به نظرم اون فقط اینطوری نیست، بیشتر آدمهای تو شرایط اون همینطورین و اطرافیانشون به راحتی پذیرفتنشون و دوستشون دارن. حتی برای خودمم جای تعجب داره که چطور می تونم اینقدر ناسپاس باشم و ناباورانه به کسی که مطمئنه از ته قلبم دوستش دارم چنین احساسی داشته باشم.

از خودم به شدت شرمنده م.

-مورچه ها همشون عاشق غذا هستن؟

-نمیدونم

-پس چرا هی غذاهای ما رو بر می دارن می برن خونشون؟

-نمیدونم

 عصر بهش گفتم می خواستی غذا بخوری بسم الله گفتی؟ گفت:

-نه، می خواستم ببینم اگه نگم چی میشه!

امروز زنگ زدم کاشان، هنوز نرسیده بود. اگه تو این مملکت یه کاری درست و به موقع انجام بشه باید تعجب کرد! فعلا سه روزه که یه نامه که با پست پیشتاز فرستادم هنوز نرسیده. نمیدونم اگه مسئول این بی نظمی و عدم امنیت دولت و حکومت نیست پس کیه؟

البته آقای بشیر توی آخرین مطلبی که ازشون خوندم از همه عذرخواهی کردن، احتمالا همه چیز تقصیر ایشونه!

زندگی ما بیشتر از این که تحت تاثیر تصمیمات و عملکرد ما باشه تحت تاثیر شرایطیه که برامون ایجاد میشه، مثلا همین امور اداری و قوانین مزخرف(1) و محدوده هایی که دیگران و همین قوانین برای ما تعیین می کنن!

پ.ن1) شاید غلط نوشته باشمش!

پ.ن2) دیشب مثل دیوونه ها به یه پشه حرف میزدم، چند بار نشست روی دستم و حسابی جاش سوخت ولی بهش گفتم اگه خیال کرده با این کارا می تونه مجبورم کنه بکشمش اشتباه کرده، اونم رفت

پ.ن3) خیلی وقته تنها دغدغه روحی من اینه که هرجور احساس منفی نسبت به محیط و اطرافیانم رو از بین ببرم. تقریبا نسبت به همه آدما موفق شدم

پ.ن4) به شماره پی نوشتها زیاد توجه نکنین!

 

+ نوشته شده توسط باران در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 و ساعت 0:28 |

 

امروز در ادامه دیروز هنوز حالم خراب بود، دلم میخواد واسه خودم دهن کجی کنم ، به خودم فحش بدم، پامو بکوبم زمین و جیغ بزنم، دوست دارم یه چیزی بکوبم تو سر هرکی بهم گیر میده ، دوست دارم به اونایی که دوسشون ندارم مشت بزنم، اصلا لهشون کنم ، دوست دارم لقد بزنم تو در اتاقم و یه جوری ببندمش که دیگه هیچ کس نتونه بازش کنه ؛ این روزا بدجوری به هم ریختم، از همه چیز شاکیم، همش فکر می کنم دیگه نمی تونم شرایط سختی رو که دارم تحمل کنم؛

هرچی هم هست از چشم خدا می بینم، گرچه میدونم تا حالا هرچی کشیدم و می کشم بخاطر اشتباهات خودم بوده ولی توقع دارم خدا درستش کنه، شایدفکر میکنم مجازاتم خیلی بیشتر از اشتباهمه!

امروز مامان سفره داشت، اولش به نظرم خیلی مسخره بود که بشینی و پشت سر هم هی صلوات بفرستی؛ به نظرم کاملا بی معنی و عوامانه بود  ولی چون تصمیم گرفته بودم در برابر هیچ چیزی موضع گیری نکنم و اول فکر کنم و بعد قضاوت ، خودمم شروع کردم به تسبیح گردوندن و صلوات فرستادن، همه ساکت بودن و فقط صداهای ریز زمزمه میومد. همه داشتن یواش صلوات می فرستادن؛ یه چند تایی که فرستادم حس کردم یه چیزی داره منو با اون زمزمه ها به درون خودم میکشه، اون همه صدایی که توی سرم بود ساکت شد و جاشو همون زمزمه ها پر کرد، بغضی که این چند روز دائم اذیتم می کرد دوباره تازه شد. ولی جلوی خودمو گرفتم؛ البته این چند روز با دیدن یه مارمولک مرده هم گریه م می گرفت!

به هر حال دیگه به نظرم بیهوده نبود چون یه جورایی حداقل یه فرصت میداد تا کمی احساس آرامش کنم. هنوز نمیدونم چه رازی داشت، شاید زمزمه، شاید سکوت یا شایدم زمزمه در سکوت آرامش بخش بود، کمی فکر کردم و اوضاع زندگیمو برای خودم تعدیل کردم، یه کم به خودم دلداری دادم، از نوع همیشگیش! حضور زیاد آدما دور و برم یه کم از اون حال و هوا بیرونم آورد، دختر عمه های منم که خدای مسخره بازی و چرت و پرت گویی! هرکی رو به چشمشون خورد مسخره کردن و به ترک دیوار هم خندیدن، البته منم که وقتی با اینا قاطی میشم کم نمیارم و مثل خودشون میشم. کلی ظرف شستم و کلی هم از صبح تا غروب جون کندم واسه این مهمونی، خیلی احساس خستگی می کنم.

خیلی وقته که سعی می کنم با خستگی زیاد به رختخواب برم تا زود خوابم ببره و انقدر فکرای بیخود نکنم، وای که این شبای برزخی گاهی چقدر جهنمی میشه !!!!

پ.ن1) نمیدونم املاش درسته یا نه! کلا از اولم املام ضعیف بود...

 

+ نوشته شده توسط باران در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 و ساعت 23:38 |
پستهای قبلی به دلایل امنیتی حذف شد!

.................... 

صبح: وقتی داشتم بیدار می شدم به این همه اجبار لعنت فرستادم ، هم بی حال بودم و هم سردرد داشتم، با این حال بسم الله گفتم و بلند شدم! نمیدونم این بسم الله عادت بود یا عقیده!

تا ظهر: چند تا تلفن، گردگیری و جمع و جور کردن

ظهر: دوباره سر همون چیزای بیخود همیشگی با مامان بحث کردیم! بازم  اجبار و تکرار و کلافگی و...

عصر: دراز کشیده بودم، فاطمه داشت کنارم با عروسکاش بازی می کرد. یاد بچگیام افتادم که با مریم خاله بازی می کردیم؛

بیشتر وقتا اون نقش یه مرد بدجنس و بازی می کرد که به زور با من عروسی کرده بود و منم زنش بودم که هی می خواستم از دستش فرار کنم و برم پیش مامانم؛ همیشه توی کمد جالحافتی (1) بزرگی که داشتن بازی می کردیم.

اصلا با هرکی بازی می کردم من می شدم زن و اون یکی می شد شوهر! یادم نیست من خودم می خواستم زن باشم یا هر دو مون می خواستیم؛ از همون اولم من یه جورایی در ویژگیهای دخترونه م شدید بودم. آذر همیشه می گفت تو خیلی زنی!

تو خوابگاهم که بودیم آذر همیشه شوهر من بود و منم زنش، نادیا دخترمون بود و زهرا هم پسرمون؛ البته اون موقع حدودا بیست سالمون بود!!!

 مطمئنم از بازی لذت می بردم. البته همیشه سر عروسکا و این که کی مامان عروسک خوشگله بشه دعوامون می شد. الانم که به یاد اون بازیا می افتم غرق لذت می شم، دلم میخواد بازم بازی کنم. بازم چادر سرم کنم و با یه زنبیل و یه عروسک برم خونه دختر عمه هام یا دختر خاله هام مهمونی.

تهران که بودیم به جز دختر خاله هام با پسر خاله هامم بازی می کردیم. همیشه حسین شوهر من بود و محمدرضا شوهر مرجان، علی هم که همیشه بچه یکیمون می شد.

مرجان همیشه محمدرضا رو دوست داشت؛ وقتی هم که بزرگ شدیم عاشقش بود ولی محمدرضا باهاش ازدواج نکرد؛ چون مرجان قدش بلندتر بود! ولی من هیچوقت حسینو دوست نداشتم؛ یادم نیست بچگی هام از کدوم پسر خوشم میومد ولی یادمه که با زهره قرار گذاشته بودیم که زهره با علیرضا و من با رضا ازدواج کنم؛

منا و رضا همیشه همو دوست داشتن و مینا و محمد هم همینطور. من و میلاد همیشه با هم دعوا می کردیم و کلی هم از هم کتک می خوردیم!

مادربزرگم همیشه دوست داشت من و محمد ازدواج کنیم ولی خیلی زود فوت کرد و ندید که محمد از من خواستگاری کرد و منم کلی گریه کردم چون خیلی هیجان زده شده بودم و چون اون موقع هنوز چهارده سالمم نبود! یادمه بعد از اینکه بابام گفت نه، محمد گفته بود که هرکی منو بگیره می کشدش، حالا محمد یه بچه داره و من هنوز مجردم!!!

گاهی وقتی دور هم جمع میشیم دلم میخواد بگم بچه ها بیاید دوباره هممون با هم بازی کنیم، بیاید قاشق و بشقاب برداریم و بیفتیم به جون کرک فرشای خونه مادرجون...

بیاید دوباره بریم تو کوچه هفت سنگ بازی کنیم، بیاید دوچرخه رضا رو ازش به زور بگیریم، لِی لِی بازی کنیم، بریم طرف خرابه ها و بترسیم، بریم یواشکی کمدای مادرجونو زیر و رو کنیم واسه گنج ، یواشکی بریم سر ترشی آلبالوهای مادر و هسته هاشو برگردونیم تو دبه ترشی...

انقدر زمان زود می گذره و ما انقدر درگیرِ تکرار و اجباریم که حتی فرصت نمی کنیم باور کنیم تمام چیزای قشنگمون دارن از دستمون میرن و ما مشغول یه سری توهماتیم، گذشته که شده حسرت، حالمونم به خاطر یه آینده نا معلوم داره از دست میره...

شب: شیرین پلو درست کردم با یه عالمه زرشک که خوششون نیومد! برخلاف من که از طعمهای ترش خوشم میاد!

بعدشم یه چیزی گفتم که دوباره بابا غیرتی شد!

حالا ساعت حدود دوازده ست؛ پنجره بازه، صدای موتور و ماشین و گاهی ماشینهایی که آهنگهای تند رپ گذاشتن و با سرعت میرن میپیچه تو اتاقم، پسر همسایه هم که تازه نصفه شبا یادش میاد شجریان بذاره ، به هر حال یه حس خاصی بهم میده ، مثل وقتایی که با یه شرایط غیر معمول مواجه میشم و از این تنوع هیجان زده میشم و لذت میبرم...

پ.ن.1) نمیدونم املای لحافت درسته یا نه!

+ نوشته شده توسط باران در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 و ساعت 0:41 |