اينجا قبلا "شب نوشته هاي يك برزخي " بود اما حالا ...
خيلي برام سخت بود كه دوباره بيام و شروع كنم
از همون وقتا، اون وقتايي كه يادم نيست چند سالم بود، اونوقتا كه ...
اونوقتا كه هنوز مدرسه نمي رفتم، اونوقتا كه خيلي وقت نبود كه جنگ تموم شده بود، اونوقتا كه بابا حالش بد ميشد؛ اونوقتا كه مامان يواشكي گريه ميكرد؛ اونوقتا كه بابا رو زياد مي بردن بيمارستان؛ مي گفتن موج گرفتگيه؛ مي گفتن بخاطر خمپاره هاييه كه توي جبهه دائم دور و برشون مي خورده؛ بابا مي گفت بخاطر اينه كه دوستاش زياد جلوي چشمش جون دادن و تيكه تيكه شدن؛ بابا زياد گريه ميكرد؛
خيلي نميومد خونه چون مامان هم خيلي گريه ميكرد.
اون وقتا كه بابا تو خونه حالش بد ميشد و من براي اينكه وقتي سرشو ميزنه به ديوار سرش درد نگيره مي نشستم روي پاهاشو دستامو دور سرش حلقه ميكردم تا...
اون وقتا واسه اينكه بابا صداي گريه هاي مامانو نشنوه يواش در گوش مامان مي گفتم : هيس هيس و آروم اشكاشو پاك ميكردم تا ...
بابا واسه عمو و دوستاش و آدما ناراحت بود؛ مامان واسه بابا؛ من واسه مامان و بابا و عليرضا...
از همه ساكت تر عليرضا بود؛ هيچي نمي گفت؛ هر كار بدي كه من ميكردم اون جبران ميكرد. نميذاشت كسي منو دعوا يا اذيت كنه...
بگذريم...
(يادمه توي پستاي قبلي يه نفر گفته بود كه مثل بچگي هاي من كودكي شيريني نداشته!)
از همون وقتا هميشه يه عالمه علامت سوال تو ذهنم بود. به اندازه ي همه لحظه هاي تلخ و شيرين و مبهم زندگيم؛
بيشتر چيزايي كه برام سوال بود حل نشد، به هيچ سمتي نرفتم، دست به دامن هيچ كس هم نشدم حتي خدا !
البته اولاش زياد با خدا حرف ميزدم ولي انگار كم كم فراموشش كردم؛ يادم نيست از كي و چجوري ولي فكر ميكنم از همون وقتايي كه تصميم گرفتم هيچ وقت با هيچ كس درباره خودمو احساسم حرف نزنم...
سالها همينطوري ادامه دادم. انگار مسخ بودم. فقط هر روز همه چيز مبهم تر ميشد.
آشفته نبودم چون دنبال جواب سوالام نبودم...
اما چند سال پيش حدودا از زمان ورودم به دانشگاه، آشفتگي هام شروع شد. ديگه نمي تونستم بي تفاوت باشم چون مي ديدم كه جواب اين سوالا و حل شدن يا نشدنشون خيلي بيشتر از اوني كه تصورشو ميكردم مهمه...
قبل از اون نميدونم چه حالي داشتم اما بعد از شروع درگيري هام هميشه توي برزخ بودم...
بعد احساس كردم دارم يه چيزايي رو مي فهم، شايد به قول اين نويسنده فانتزيا يه روزنه يا يه شعاع نور ...
به هر حال حس كردم كه به آغاز حقيقت رسيدم.
قبل از اين يه وبلاگ ديگه داشتم به اسم " آغاز حقيقت" كه يه چند ماهي بيشتر نداشتمش.
يه مدت خيلي تلاش كردم تا اين آغاز و به سرانجام برسونم اما ...
دائم احساس مي كردم كه توي برزخم؛ خيلي چيزا رو فهميده بودم اما به قيمتهاي گزافي!
تجربيات سختي رو پشت سر گذاشته بودم تا فهميده بودم خيلي چيزا رو؛
خيلي از حقايق برام آشكار شده بود اما ازشون مي ترسيدم؛ يه حصار كشيدم بين خودمو درستيهايي كه بهشون پي برده بودم.
همين باعث شد كه نتونم از برزخ خودم بيام بيرون؛ يعني از بيرون اومدن مي ترسيدم. مطمئن بودم كه توان حركت به سمت حقيقتي كه شناختم رو ندارم!
فكر كردم دارم خَسِرَالدُنيا وَالآخِرَه ميشم...
از خودم و صفات حيوانيم خسته شده بودم حتي از گوشتخواري خودم...
كم كم داشت برزخم جاي خودشو ميداد به جهنم كه ...
شكستن سخت بود اما شكستم؛
حالا ميخوام از برزخ تا بهشت برم؛ ميدونم سخته اما به هر حال شروع كردم
نميدونم به كجا ميرسم يا چي ميشه ولي اينو مطمئنم كه اگه فقط روي تواناييهاي خودم بخوام حساب كنم نه تنها جلو نميرم كه به عقب هم پرت ميشم
تصميم ندارم ديگه درباره احساس و آلام روحيم بنويسم.
اگر بنويسم درباره اون چيزايي مي نويسم كه دركشون كردم
شايد مفيدتر باشم اگر كمك كنم تا يه نفر ديگه هم بتونه از برزخش بياد بيرون
پ.ن : خيلي چيزا عوض شده؛ خيلي چيزا خيلي خيلي عوض شده
لطفا سوال نفرمائيد، حتي شما دوست عزيز!
+ نوشته شده توسط باران در شنبه هفدهم اسفند 1387 و ساعت
15:18 |